سلام.نميدونم چی بگم .تمام  روز ها و ساعت ها و لحظه ها رو ميشمردم تا کنکور تموم شه .به خودم ميگفتم  کنکور که تموم شد همه کاری ميکنم .ولی نشد . نميدونم چرا من هر دفعه برا يه چيزی برنامه ميريزم، نميشه .جدی ميگما .حتی  از فکرمم بگذره که اين کارو ميکنم يه کاری پيش مياد که نميشه !

نميدونم تا حالا واست پيش اومده  اينجوری بشی يا نه .اون موقع که کنکوری بودم و اينترنتم محدود بود  علاوه بر اينکه کشکول رو آپ ميکردم (البته به جز ما ه های آخر). اينجا رو هم ماهی يه بار آپ ميکردم ولی بيشتر از يه ماهه که اينجا نيومدم .چرا شو نميدونم .اصلا به کنکور ربطی نداره ها ،چون قبل اومدن جوابا انتظارشو داشتم ولی نميدونم چی شده .تو تمام زندگيم اولين باره اينجوری ميشم .آخه هميشه برا تابستونام  کلی برنامه ی کلاس رفتن داشتم ولی امسال بعد از چندين سال اولين تابستونيه که بيکار تو خونم .هرکلاسيم واسه ثبت نام سر زدم ثبت نامش تموم شده بود. خلاصه که مهشيد موند و حوضش. من نميدونم اين خانوما تو خونه چه ميکنن حوصلشون سر نميره ؟گرچه چون عروسی خواهرم نزديکه من شدم مامان خونه و مامانم شده جهاز آماده کنه مينو خانوم

تا حالا شده حس کنی حوصله ی هيچ جمعی رو نداری .دوست داری همش تنها باشی .ميدونم حس کردی ولی من اولين بار بود حس ميکردم . ولی اين حس باعث شد تا علی(خدايا فقط تو را دارم) رو بفهمم. هميشه پيش خودم ميگفتم وای از دست اين علی .بهش ميگفتم بابا انقدر غمناک ننويس. يادمه يه دوره ای بود در جوابم گفت نبض حرف زدنم نميزنه.اون روز به حرفش خنديدم ولی امروز که حرفشو لمس کردم برا خنده ی اون روزم واقعا خجالت کشيدم فکر کنم لازم بود تا طعم غم و غصه و تنهايی رو بازم لمس کنم . به خصوص که به خاطر يه دليل مسخره ميخوام يکی از عزيزانمم از دست بدم (منفی فکر نکن لطفا)حوصله ندارم ماجراشو تعريف کنم ولی خيلی سعی کردم اين اتفاق نيفته ولی نشد . برا آدم که بخواد غم بياد از هر طرف ميباره .شايد اين تنهايی دوبا ره ی من دليلی باشه تا معنی  جمله ی خدايا فقط تو رو دارم رو درک کنم. تا تو جاده ی ترديد قدم بزارم و هزاران تا ی ديگر....

فکر ميکنم وبلاگ تنها جايی هست که به خاطر خود آدم ميان يايا به خاطر نوشته های آدم  هر کدومش باشه من دوستش دارم .ولی دلم ميخواست..هيچی ولش .اولين بار بود تو وبه خودم دردو دل ميکردم . حس خوبی دارم .اينم روش جالبی بود برا تخليهدوستت دارم