هميشه آنچه فکر ميکنم اتفاق نميافتد

اما اين بار......

دقيقا آن ترديد ها  به چيزی به نام واقعيت پيوست

در منتهی اليه سمت راست چشمانم

و من با ترديد نگاهت ميکرد

آيا يلدايی ديگر.....

اما يلدا آمد و من.... با اين واقعيت چه کنم

يادت می آيد که اولين فال مال تو بود اما امسال کسی فالی برای خود نزد

براستی حکمت آن چهارشنبه را ديدی

آخرين ناهار را

هنوز هم آن بوسه را لمس ميکنم آن رگ ها را  و آن لطافت را

هنوز هم آن لحظه که چشمانت را باز کردی و برگشتی  تصوير ذهنيم است

خبر داری که چقدر جديدا بيمعرفت شدی

ميدانی که ديگر کسی نيست که بگويد سلاممممممممممممممم خانووووووووووم

ميدانی که ديگر کسی نيست که صلوات هايش معجزه کند

براستی نعمت از کفم رفته است

چه کسی برای ما دعا کند؟ براستی چه کسی؟

ميدانی که آخرين نخ اين ريسمان پاره بودی

ميگفت :اين بهترين شب يلداست

آيا  او خواهد بود؟

عطر تنت را هنوز باور دارم

دست و دلم به آن نميرود

ميگويند که ميرسد اما ميدانی که دست و دلم به آن نميرود

برايم دعا کن، بگذار حست کنم ، من به همين عشق، زندم

فقط به همين