اولش فقط يه تجربه کردن بود. يه تجربهايی که آموزششو از تو يه مجله در آوردم .بعدش يه ذره حالت پز به خودش گرفت. اين که من يه چيزی داشتم که دوستام نداشتن. نميگم از اول هدفمند بود ،نه.اولا يه جورايی سرگرمی بود که از چت کردن و ول گشتن تو اينترنت بهتر بود. اما کم کم مثل اين فيلم هنديا آتيش زدی به اين دل.

شدی همه چيز و همه کس من که تو اون دوران خيلی حس تنهايی داشتم. تنهايی بدجور آدمو از پا در مياره .تنهاييامو پر کردی. فکر و ذکرم شدی. اوايل فکر ميکردم چه جوری هميشه به روز باشی اما کم کم انقدر يواش يواش خودتو تو دلم جا کردی که شدی بخشی از وجودم.

همه چيزمو مينوشتم از بدترين حادثه ها تا خنده دار ترينشون. يه شبايی پستاتو ميخوندم و باهاشون زار زار گريه ميکردم. اونم تو تاريکی شب. يه روزايی هم قاه قاه ميخنديدم.

خيلی ها بهت تهمت زدن. خيلی ها خيلی چيزا در موردت گفتن. مارک بی اهميتی و غير مفيد بودن و در پيت بودن و آماتوری بهت دادن اما حتی يه نفر از اونا نتونست و نميتونه بفهمه که تو دنيای منی.

خيلی وقت ها تو اوج نامرديای ديگران خواستم بزارمتو برم اما وقتی رفتم خالی شدم ،تهی شدم. انگار خودمو جا گذاشتم.

 

فقط اینو میخوام بدونی که همه ی این جماعت وبلاگ نویس به ظاهر مفید نویس!وبلاگ براشون یه وسیله است ولی تو جز بزرگ زندگی منی. از ته قلب دوستت دارم و همیشه 27 شهریور برام بهترین خاطره ها رو زنده میکنه

فیلیپ فلاپ:

سلام

شروع دوباره

بسم الله الرحمن الرحیم