سلام .

ای امان از دست کسايی که نميذارند من وبمو بيشتر از ماهی يه بار آپ کنم . کلی ماجرا ميخواستم تعريف کنما . آدم يه مدت که مطلب ننويسه هی تنبلی ميکنه ،هی تنبلی ميکنه ،يه هو ميبينه يه ماه گذشت و اين همه بازديد کننده رو معطل مطالب آموزنده ی خودش  کرده.به هر حال از اينکه با کمبود اطلاعات علمی و عملی در نبود من مواجه شدين عذر ما را  پذيرا باشيد .

گفتم از اتفاقات اخير شروع کنم .بعد ديدم نه از بعد ماجرای آپ  قبلی شروع کنم بهتره . آخه حيفم مياد .بيچاره يکسال و سه ماهشه هنوز بازديد کنندهاش به هزار نفرم نرسيده . آخ اگه به هزار نفر برسه  چه جشن و سروری بگيرم بيا و ببين . (نهايت داشتن عقده). خدا رو چه ديدی يه هو ديدی همين روزا مارو انداختن بيرون .يه جايی داشته باشم شب بيام بخوابم توش که تو خيابون نمونم .

حالا فعلا با ماجراهای روزانه شروع ميکنيم تا ببينيم چی ميشه . يه بار اون اوايل يکی کامنت داده بود که من اسم شما رو از تو پرشين پيدا کردم اومديم يه کم اطلاعات کامپيوتری بگيريم ديديم هيچ خبری نيست . آخه يکی بياد بگه هر کی هر عنوانی انتخاب کرد که نبايد راجع به اون مطلب بنويسه . خوب من کامپيوتر دوست دارم .دانشگاهم کل انتخابام اين بود . حالام که ترم يکم تازه .چشم کم کم اطلاعات کامپيوتری هم ميديم .انقدر خواهش نفرماييد

me

بيخيال، حالا اين همه حرف زدم که چی بگم .مينو که ازدواج کرد و رفت . من موندم و مامان و بابا . خدا اون روزو نياره که جای من باشين . شدم مرکز توجه . خيلی برام سخته . اينا کار و زندگی ديگه ندارند،چسبيدن به من . مثل اينا که بچه شون تازه ميره مدرسه تا من از دانشگاه ميام بايد تمام ماجراهای اونجا رو تعريف کنم . بدتر از همه اينه که مامانم بهتر از من ميدونه من کی ها امتحان دارم . از شنبه تا جمعه گير ميده که درس بخون . حالا بيا و درستش کن . يکی بياد بگه مادر من من اگه درس خون بودم که دانشگاه آزاد نميرفتم  .اوه اوه صبح ها رو نگو .دوتايی  جلوی آدم قدم علم ميکنن که نه اينو نپوش اونو نپوش اين سرده خلاصه که هيچی ديگه .خدا ايشالا يه نگاهی به  بيچارگی من بکنه که ميترا( از مينو بزرگتره پارسال ازدواج کرد)  واسه اينا يه دونه کوچولو بياره دست از سر من يکی بر دارند.خوب ديگه اينم از شرايط الان خونه . خدا ايشالا هيچ وقت يه دونتون نکنه . راست ميگنا ميگن خدا زيادتون کنه .

راستی ماجرای سخنرانی رو بگم . (مثلا ميخواستم کوتاه بنويسم خودش يه کتاب شد. عيب نداره يه ماه وقت دارين بخونين)

خلاصه اون روز بعد اينکه زنگ زدنو کلی خواهش و تمنا که اگه شما نياين حرف بزنی چه ميدونم مدرسه ی ما خراب ميشه و قبولی نصف ميشه و تو عزيز دلمی  و هميشه در قلب منی و از انواع الفاظ مخملی کننده ی گوش استفاده کردنو مارو کشوندن مدرسه. مام ديديم ملت گناه دارند بزار برم يه خورده در و گوهر بريزم اونجا و بيام .

قرار بود يه ربع به ۱۰ اونجا باشم . ۱۰ دقيقه به ۱۰ بود هنوز خونه بودم . الحمدلله کدوم کار اينا رو ساعت که اين رو ساعت باشه . اونجا که رفتم ديدم همين جوری ۶ تا آدمو انتخاب کردن آوردن . يکی بگه خوب ميگشتی ببينی کی واقعا يه چيز به درد بخور قبول شده اونو دعوت ميکردی . خلاصه اين بماند حالا .

بچه ها رو آوردن تو حياط و ما تو راهرو نشسته بوديم . تا قرآنو شروع کردن من رفتم تو حياط ولی بقيه تو همون راهرو نشسته بودن . از اون بالای سن داشتم بچه هارو نگاه ميکردم . نميتونم حسمو تو اون لحظه بگم . اشک تو چشام جمع شده بود . همش به اين فکر ميکردم  که پارسال خود منم تو حياط بودم ولی امسال اينجام . حالا بقيه ی مراسمو فاکتور ميگيريم .

رسيد به حرف زدن ماها . مثل اينکه قيافه ی من خيلی به سخنرانا شبيه بود. هی اون ۵ تا به من ميگفتن رفتی اون بالا تو چی ميخوای بگی . حالا من هی قسم و آيه که بابا من فکر نکردم روش . آخه اصلا فکر نميکردم جدی باشه . فکر ميکردم اين زنه پشت تلفن خواسته کلاس بزاره . خلاصه شوخی شوخی جدی شد . رفتيم بالای سن . شروع کرد ماهارو معرفی کردن .اولی دومی و سومی که رفتن حرف بزنن زنه ديد اصلا نميتونن هيچی بگن سخنرانی رو به مصاحبه تبديل کرد ازشون سوال ميکرد که رتبتون چند بوده و معدل و اينا .

من نبیدما!

 من ديدم اصلا اون چيزايی که بايد گفته شه گفته نميشه . به زنه گفتم منو آخر صدا کن .اونم انقدر آيکيوش بالا بود که يکی مونده به آخر صدا کرد سر نوبت خودم . بهش گفتم حالا عيب نداره . شروع کردم اون چيزايی که بايد سر درس خوندن ميدونستن و تجربه های خودمو گفتم. اولش صدام ميلرزيد بچه هام خيلی شيطونی کردن . دو سه بار اون اوايلش يه کم خنديدن بهم. داشتم تمرکزم از دست ميدادم گفتم الان يکی يه گوجه گنديده پرت ميکنن طرفم ولی کم کم خوب شد .وقتی فهميدن منم مثل خودشون بودم همه ساکت شدن. حالا منم تازه گرم شدم هی حرف ،هی حرف .ديگه طوری شده بود که دونه دونه از سر صف دستاشونو ميبردن بالا سوال ميکردن منم جواب ميدادم . کلی هم تشويقم کردن .کلی ذوق مرگ شدم .

تا اومدم پايين يکی از اين بچه ها يه طعنه به من زد و گفت تو که قبلا فکر نکرده بودی . ولی واقعا رفتم اونجا هرچی تونستم گقتم بدون فکر کردن قبلی

ديگه آخرشم بهمون جايزه دادن . از اين ليوان پايه دارا.يه جور خاصيه نه بستنی خوريه نه ليوانه نه گيلاسه .يه چيزی بين اين سه تاست . تو جعبش دوتا بود .انقدر اين ناظما شيطونی کردن .گفتن جهاز خريديم واستونو تازه دوتام توش هستو يعنی زوجه و همين روزا شيرينی بدينو .خلاصه که از اين حرفا .

تازه اين کادومم قدمش خوب بود .ظرف نقل و عسل عروس داماد شد .اولين استفاده ازش اين بود.وقتی بردم خونه اينا انقدر خوششون امد که ظرف عسل عروسی شد .فکر کنم ناظمام بيراه نميگفتنا

ببخشيد خستتون کردم .راستی بچه ها يه نظر کلی بدين  راجع به نوشته هام .خودم احساس ميکنم براتون خسته کنندست هی از خودمو ماجراهم بگم . اگه ميبينين خسته کنندست برگرديم به نوشتن همون مطالب عمومی . به هر حال رضايت شما خواسته ی هميشگی ماست(دينگ دينگه)

در پناه حق باشين.