سلام بر بچه هاي گل و ناز نازي.ميدونم که همه خوبين و غمي نبود جز دوري من،که رفته بودم مسافرت.

خدا پدر ومادر عمه رو بيامرزه که هي مسافرت ميندازه گردن ددي.ددي هم رو حرفش حرف نميزنه.فقط حيف که فقط پايه ي سفرهاي زيارتيه نه سياحتي.به دستور ايشون يه هويي تصميم به مشهد رفتن گرفته شد.من و مامان و ددي و عمه و مامان جون(مامان ددي). آخرين شنبه ي پارسال هم  باز به دستور ايشون يه قم رفتيم با همين اکيپ.هرچي من ومامان به ددي اصرار که بيا با قطار يا هواپيما  بريم که خسته نشي گوش نداد گفت اونجا ماشين داشته باشيم مامان جون راحت تره (خوب سن بالاست و مريضي بالاخره)

پنجشنبه۱۴/۲/۸۵:

تقريبا ۶صبح حرکت از خونه به خونه ي عمه براي کامل کردن اکيپ.کل اون روز رو ددي رانندگي کرد .عجب حوصله اي داره به خدا.گرچه شب شونصد بار نزديک بود تصادف کنيم ولي خدا خيلي رحم کرد.ساعت۱۱شب رسيديم.فقط تو راه چيزي که يه کم اذيت کرد پنچر شدن ماشين بود.که به علت رعايت حال ددي و اينکه يه کم استراحت کنه وظيفه ي خطير تعويض لاستيک رو اينجانب بر عهده گرفتم.قيافش خيلي جالب بود.وايساده بود بالا سرم ،به وجد اومده بود هي ميگفت: آفرين باريکلا خوشم اومد.جالبش اينجا بود که دست کثيفمو بعد کار، با آب شستم گفتم حالا تا يه جايي برسيم.مامان بدو بدو تا کمر رفته تو صندوق عقب مايع صابون پيدا کرده ميگه بيا دستتو بشوربچه،مريض ميشي. بهش ميگم مامان بيخيال. هر مکانيکي يه چرخ بياره پايين کلي دست بشوره که ميميره .يه نگاه چپي کرد و گفت حالا تو نميخواد واسه من مکانيک بشي.ميبيني تو رو خدا اگه گذاشتن استعداد هاي من شکوفا بشه

جمعه۱۵/۲/۸۵:

صبح:من تو خونه موندم تا درس بخونم آخه چهارشنبه (روز قبل مسافرت)۲ تا امتحان گذاشتن واسه هفته ي بعدش . بقيه رفتن حرم.بعد از ظهر خواجه ربيع(از اصحاب).خوشم مياد ددي هم مثل خودم پايه ي شيطنته.اونجا يه تابلو بود روش بزرگ نوشته بود محل دفن. يه هو به ددي گفتم عجب چيز باحاليه واسه مسخره بازي.اونم که پايهههههههههههههههه گفت خوب وايسا عکس بگيرم.انقدر باحال شد که نگو.فکرشو بکن بغل تابلوي محل دفن بشيني و بابات عکس بگيره.تا خونه داشتيم ميخنديديم.يه کانگوروي بادي  نارنجي هم از اونجا واسه نينيگولو خريدم.بعد کوه سنگي.تو که سنگي ديگه شب بود هم عکس هل خوب نشد هم صف قطار ريلي خيلي شلوغ بود،ديديم مامان جونم خسته هست ،برگشتيم.

شنبه ۱۶/۲/۸۵:

ددي در مقابل عمه اينا که ۲۴ ساعته دوست داشتن تو حرم باشن  يه مقدار خسته ميشد.واسه همين من مجبور بودم تا حسابي پايه بازي در بيارمو ببرمش گردش.تو خونه اي که بوديم داشتم کند و کاو ميکردم! که پشت لوله يه پستر پيدا کردم از ديدنيهاي مشهد.ديگه همه چيز مهيا شد.گير دادم همه جا بريم.

صبح شنبه: مامان و عمه و مامان جونو گذاشتيم حرم.اول رفتم موزه ي نادري.نادر شاه افشار.

راهنما ميگفت اين مجسمه ۴۰ تن وزنشه که وقتی در ايتاليا ساخته شد همه صف کشيدنو گفتن ميکل آنپ دوباره متولد شدهخوشم مياد بابا هم مثل من حوصله ي تاريخ نداره.مردم همچين رفته بودن تو تابلو داشتن ميخوندن ما مثل اين بچه ها که خوندن بلد نيستن فقط عکس هارو نگاه ميکرديم. يه جايي يه تابلو بود از عکس نادر.گفتم که ددي هم که پايه ي شيطنت.من کلمو چسبوندم بغل عکس،مثل اين عشقوليا.از اونجايي هم که خيلي به هم شبيهيم خيلي عکس توپ و مسخره اي شد.انگار دوتا پرنده ي عشقولي کله هاشونو به هم بچسبونن

بعد رفتيم گنبد سبز.حاج آقا محمد مومن.بابا جاي پارک نداشت ،تو ماشين موند .منم عجله اي رفتمو يه ديد زدمو اومدم.وسطه يه ميدونه.اينجوري فهميدم که از اون باحالا بوده .معنوي درجه يک .بعد تو اون پستره نوشته بود فرهنگسراي بهشت.مام فکر کرديم اينم جاذبه ي گردشگري هست ديگه.ديدم از هرکي ميپرسم بلد نيستا نگو يه بناي قديمي بوده و بازسازيش کردن و فرهنگسرا ساختن.توش يه نمايشگاه نقاشي بود.يکي بياد به ما بگه اين همه تهران فرهنگسراي توپ داره اونوقت شما رفتين اونجا نقاشي نگاه کردين.جو گير شديم تو دفتر نظرات نظر هم داديم.

ساعت۱۲:۳۰قرار با بقيه جلو در صحن.اونا رو ورداشتيم و رفتيم ييلاقات شانديز که ناهارم بخوريم.خوب شانديز خارج از شهره ديگه.مامان جون پرسيد کجا ميريم بابا گفت ميريم شانديز ناهار بخوريم.انقدر خسته شده بود تو راه.که وقتي پياده شد انگار آدم يکي رو نفرين کنه.ميگفت: اي بابا حالا چي داره اينجا ،چه قدر دور بود.حالا ننه جون  نميشد تو شهر يه چيزي ميخوردين. بعد ناهار باز اين پستره در اومد و همه رو مجبور کرد چون تا اينجا اومديم يه سري به امام زاده هم بزنيم.(تو راه طرقبه) امام زاده سيد ناصر و سيد ياسر منسوب به امام موسي کاظم. ديگه نميشد رسم فاميلي رو به جا نياريم که.بالاخره فاميل هاي مادري ما هستن بايد ميرفتيم. خيلي جالب بود تو تا مقبره کنار هم.

بعد دوباره رفتيم کوه سنگي.آخه چشم من تو سوار شدن اون قطاره مونده بود بايد سوار ميشدم.حساب کن يه ريل به فاصله ي ۵و۶ متري زمين با قطارهاي  دونفره روش، که مثل قايق پدالي بايد پا ميزدي.من و مامان سوار شديم.تا اومدم سوار شم.آقاهه به من گفت خانوم شما سنگين تري بشين اونور.(يعني به طرف بيرون دايره)خوب معلومه من به اين کپلي و بامزگي از مامان سنگين ترم .تو تمام مسير احساس ميکردم الان پرت ميشم پايين.بعد خونه و شام و  بعد سه تايي به طرف حرم تا يه زيارتي بکنيم.ساعت نزديکاي ۱۰ بود رفتيم. جاتون خيلي خالي. تا يه ربع به۱۱که جلوي ورودي پارکينگ ۱ باهم قرار داشتيم.

حالا جالب ترين قسمت اينجا بود.وايساده بودم رو به حرم،همه ملت دارن زار ميزنن واز خدا چيز ميخواستن ،اون وقت دعا کردن و حرفاي منو نگاه کن:

خدايا همه ي دوستام هرچي ميخوان و به صلاحشونه بهشون بده.همه ي دوستاي وبلاگيم.شروع کردم از لينک اول اسم بردن:کشکول جواني،دلتنگ،خلوت انس،چلوکباب. رسيد به چلوکباب  گفتم ااااااااااا ترتيبش به هم خورد.دوباره از اول: کشکول جواني ، دلتنگ ،خلوت انس،..... يه چند تاشو گفتم بقيه شو باز يادم رفت.بعد يادم افتاد خوب من بعضي ها رو خيلي دوست دارم لينکشونم کردم.ولي اونا اصلا منو آدم حساب نميارن.پس دوستم حساب نميشن.اندفعه گفتم :خوب نه خدا ،همه ي اونايي که لينک کردم.بعد يه ذره فکر کردم ديدم من تا کسي رو خيلي خيلي خيلي دوست نداشته باشم لينکش نميکنم.ولي بعضي ها خيلي با معرفتن،هم سر ميزنن هم کامنت ميزارن با اينکه لينک نيستن.بعد گفتم: نه خوب خدايا همه کسايي که کامنت ميزارن.اندفعه ديگه واقعا خندم گرفت  از اين همه عوض کردن دعا.بعد دديگه آخرش حرصم در اومد که همه دارن از قلم مي افتن.گفتم ببين خدا :هرکي تو نت منو ميشناسه يا من اونو ميشناسم.خلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااصصصصصصصصصصصصصصصصصصص.اون لحظه يه آن اطرافمو نگاه کردم با اين همه آدمي که دارن دعا ميکنن و گريه ميکردن.اون ميگفت مريضم .اون ميگفت خدا پسرم. اون ميگفت خدا جوونا اون ميگفت خدايا بچم.من تو اين هيرو وير داشتم واسه عالم مجازي دعا ميکردم.شب يکي از دوستام يه اس ام اس زد برنامه ي گردشو بهش گفتم .اونم گفت تو رو خدا جون من تو يه کم بگرد يه وقت تو خونه نمونيا

يکشنبه۱۷/۲/۸۵:

صبح رفتيم خريد .يه سري مختصر سوغاتي. واسه خودمم سوغاتی خريدم.از اينا شب هم دوباره رفتيم حرم.چه قدر دل کندن سخت بود.آخرين شبي بود که اونجا بوديم .بايد وداع ميکرديم.وداع هميشه سخته .با هر کسي .چه برسه  با يه همچين کسي.(خدا ايشالا هيچ وقت جدايي دلي اجباري واسه هيچ کي نياره خيلی سخته )وايسادن جلوي پنجره ي فولاد هميشه منو خيلي منقلب ميکنه.حسابشو بکن يه مادري که داشت زار ميزد و يه طناب انداخته بود گردن بچه اش.يا کسايي که خودشونو به اونجا بسته بودن.فکرشو بکن از همه جا نا اميد باشي.همه جوابت کنن.بعد بري به اميد اينکه يه امامي هست که معجزه کنه.با رها شده بود  بچه که بودم از بغلش همين جوري رد ميشدم.يادم ميرفت از سلامتيم شکر کنم.از اينکه با پاي خودم ميرم تا دمشو يه دستي بهش ميزنم شکر کنم.به خدا خيلي ناشکرم.ولي خدا چه قدر کرم داره که با من انقدر نرم و نازک رفتار ميکنه. اونجا بود که فکر کردم اين کسايي که اين همه زندگي رو مادي ميبينن واقعا چه جور زندگي ميکنن .بايدم به خودکشي برسن.اگه واقعا ما به نيرو هاي فوق بشري اعتقاد نداشتيم، چه جوري وقتي از همه جا نا اميد ميشديم، به آرامش ميرسيديم.به خدا چه قدر دين داشتن خوبه.

دوشنبه۱۸/۲/۸۵:

صبح زود راه افتاديم تا زود برسيم .که من سه شنبه برم دانشگاه.شاهرود وايساديم واسه ناهار.بعد بکوب اومديم.از ددي که بالاي ۶۰ نميره چون ميترسه به ماشين عزيز و گراميش! فشار وارد شه کلي بعيد بود که مارو ۸شب برسونه خونه.

سه شنبه هم يه درس سخت داشتم.(معادلات ديفرانسيل)که واسه نخوندنش تو اين چند روز عزا گرفته بودم.جاتون خالي استادش نيومد.به برکت وجود امام رضا يکي از امتحاناي چهارشنبه هم کنسل شد.و اين باعث شد  که من احساس کنم مسافرت خوش گذشته و من به کارام رسيدم.

ببخشيد طولاني شد.آخه جالب نبود تو چند تا پست طول بکشه.دعا کردم به همين زوديا قسمت همتون بشه.اگه دعام گرفت منو از ياد نبرينا.راستي دعا کنين عمه رو يه کم جو بگيره شايد يه کربلا و مکه هم افتاديم.