سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم.آخي بالاخره امتحانا تموم شد.گرچه با 9 واحد افتادن (البته با تخمين من).چطورينننننننننننننننننننن؟يه دنيا دلم براتون تنگ شده بود.

واقعا هيچ وقت نشده بود من انقدربرا امتحانا اذيت شم. روزاي آخر ديگه با تمام وجودم وقتي از خيابون رد ميشدم دعا ميكردم يه ماشين بهم بزنه و الفاتحه.ولي خوب بالاخره تموم شد. امسال هم بعد چندين سال تصميم گرفتم كه هيچ نوع كلاس درسي يا زبان نرم.فقط استراحتتتتتتتتت

.گرچه فعلا چون داريم جمع و جور ميكنيم تا اين خورده وسايل سيسموني ميترا رو هم ببريم كه يكشنبه كلي مهمون دعوتيديم كه بيان سيسموني چيدن و ديدن.اوهههههههههههههههههههههههههههههه يكشنبه ميدوني چه خبرهههههههههههههه؟نه سيسموني نه؟ يه چيز ديگه.

 به قول مامانم حسابي امسالو بايد به فال نيك بگيرم. آره 21 22 23 24 25 تيررررررررررررررررررررررررررررررررررر.تولد امام. تولد حضرت فاطمه .روز زن .روز مادر وووووووووووووووو تولد منننننننننننننننننننننننننننننننننننن(حالا دست دستتتتتتتتتتتتتتتتتتتت)

                                              

آخ چرا دمپايي پرت ميكني تو سرم.خوب زودتر از اين وقت نداشتم بيام آپ ديت كنم.ناراحت نباش. 2 روز وقت داري واسه اينكه واسم تولد بگيريييييييييييييييييييييييييي.كلا قصد از نوشتن اين پست اين بود كه خدمتتون عرض كنم خداييش من راضي به زحمتتون هستم .فقط سنگ تموم بزارين ديگه .بالاخره كه ميدوني يه عالمه مجازي و يه مهشيدش .

كلا افراد متولد تير خيلي گل و ماه هستن.(آخ چه قدر در اين نوشابه هه سفته .ببخشيد قاشق خدمتتونه؟)از نمونه هاي بارز اين ماه .جواددددددددددددددددددددددددددددد(دست دستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت)اوه اوه چي بگم از اين بشر كه هرچي بگم كم گفتم.(بيشتر نميگم چون ميترسم شب بياين قاچاقي بدزدينش)

.در نظر داريم تا در اين چند روز باقيمانده به اتمام اين ماه پربركت پست هايي در احوالات مهشيد گل بانو بانضمام عكس هايي از ايشان را در اين محل قرار دهيم. تا موجب غش و ضعف شما ها گرديندي.لطفا همه با يه ليوان آب قند بياين.از ما گفتن بودا .يه هو ديدي يه دل نه صد دل....منم كه حساسسسسسسسسسس و پروانه اي.

جاتون خالي انقدر امسال بچه ها مارو اذيت كردن.از اول تير گير دادن بجنب مهشيد فقط چند روز وقت داري تا دو تا كادو بگيري. بدوووووووووووووووو.(خداييش يه اپسيلن اگه اينا خجالت بكشن)بيچاره ساده ها فكر ميكنن اگه تا اون موقع من يه فكري كنم دوتا كادو ميگيرم. خبر ندارن كه آقايون دوتا رو يكي كه ميكنن هيچ. بعدم بهونه ميارن كه آخر ماهه و ماه بعدم كه فراموششششششششششششش.مجردن و بيتجربه ديگه .شوهر دوازدهم منم همين طوري بود طرز فكرش . واسه همينم ازش جدا شدم.مردتيكه ي چندش.

اینجا سه ماهمه. به پستونکم توجه کنین. همیشه یه خوردنی باید جلو دست من باشه آخه

خوب بدو برو يه كاسه تخمه بيار ميخوام قصه ي به دنيا اومدن همون گلي رو بگم كه امروز كه از بغل گل فروشي رد ميشدي ديدي گم شده.لو كه ندادي من اينجام

                                                                                                      :  تولدپرماجراي من                                                                                                                

                                                                                                                     ۱۳۶۶/۴/۲۴

از بعد از ظهر مامان بيچاره ي من درد داشت.ميگفت نماز خوندم و ساعت 9 بود رفتيم بيمارستان.خداييش مامان من ديگه كيه. تو اون شرايط درد وايساده نماز مغرب و عشا خونده.مينو و ميترا رو ميزارن خونه ي مامان بزرگ و آقاجون(طرف مادري) و با خاله ي بزرگم راهي بيمارستان ميشن.

مينو : وقتي وارد خونه شديم .آقاجون(اين همون پدربزرگمه كه تو وادي السلام دفنه ها)برگشت به ما گفت بچه ها ناراحت نباشين.ايشالا مامانتون واسه شما ها يه داداش خوشگل مياره.برا من زياد فرق نميكرد چي باشي (خوب آخه مينو كوچيك بوده) ولي حال ميترا حسابي گرفته شد كه پسر نشدي.

                                                                                    اندر بركات شيطوني من از بدو تولد

ما اون تو نشسته بوديم. ديديم هرچي زور ميزنيم بيايم بيرون هيچ كس توجه نداره به ما.ديگه خداييش داشت رو اعصابم راه ميرفت. بد جور حوصلم سر رفته بود.نه يه لامپي چيزي.نه يه وسيله ي بازي اي.اصلا انگار نه انگار بچه امكانات تفريحي و رفاهي ميخواد.ديگه ديدم بد جور حوصلم سر رفته. شنيدين ميگن فقر خلاقيت مياره .

 مام اونجا سعي كرديم با حداقل امكانات واسه خودمون يه اسباب بازي فراهم كنيم. حالا اين ورو بگرد اون ورو بگرد.واييييييييييييييييييييييي پيدا كردم. يه چيز دراز بود . كه بعدا كه اومدم بيرون فهميدم اسمش بند ناف بوده.اونو برداشتيمو .يه آن احساس بهم دست داد كه زنجيره و منم سر كوچه دست به كمر وايسادم.حالا نچرخون كي بچرخون.ولي چشمتون روز بد نبينه كه يه هو منحرف شد و پيچيد دور گردنوم. آخ آخ داشتم خفه ميشدم.

حالا ديگه با مامانم با هم جيغ ميزديم.ديگه به زور تقريبا ياعت 12:15 دقيقه ي شب منو آوردن بيرون.تا اين جسم دراز رو پرستاره از گردن ما باز كرد يه نفس راحتي كشيدم. بهش گفتم خدا ايشالا بچه هاتو واست نگه داره.خانومي كردي. داشتم خفه ميشدما

مامان در هنگام تعريف اين تيكه ها واسه من: آخهههههههههههههههههههههههه شيطون. تو چه قدر شرييييييي. از اون موقع هم شر بودي. يكي بياد به تو بگه بچه به بند ناف چي كار داري آخه؟

بابا اون شب تو بيمارستان ميمونه..(بابا دديييي فداكار بابا پترس).فردا صبح ميره دنبال بچه ها كه بيان منو بيارن.

ميترا:بابا برگشت به من گفت رفتيم اونجا يه موقع به مامان نگي چرا بچه پسر نيستا. مامان غصه ميخوره. ناراحت ميشه.خواهر خيلي خوبه

خود ددي ميگفت زمان مينو يه ذره دوست داشتم پسر باشه ولي زمان تو اصلااااااااااااااااااااااا.همش دعا ميكردم تو هم دختر باشي.

ساعت9 صبح روز بيست و پنجم. بيمارستان رسالت تهران(همين بيمارستانه كه وقتي از اين پل مسخره هه داري ميري بالا سمت راستته.تازه رو ديوار اونورشم عكس منو مامانمو كشيدن):

ميترا: روبروي اتاق نوزادان وايساده بوديم .هي با تعجب بچه ها رو نگاه ميكرديم .يه هو من جيغ زدم. بابا اونههههههههههههههههههههههه.اوناهاشششششششششش. خودشه . اون بچه ي ماست. همون كه لباس زرد تنشه.

این نه ماهگیمه. توجه به اون شیشه شیر من بکنین که لبه حوضه. ممکن بود تو این چند دقیقه که منو برا عکس گرفتن میارن تو حیاط از گشنگی بمیرم خوب

   جالب تر اينكه ميترا همه چيز برا منو مامان مياره بيمارستان به جز اينكه يادش ميره واسه مامان كفش بياره

مينو:بابا رفت از كفش ملي يه دمپايي خريد. واي واي چه دمپايي بود. قرمزززززززززززز پلاستيكي.(خوب ددي بيچاره ذوق داشته متوجه نبوده چي بخره ديگه). وقتي مامان از ماشين پياده شد و تو تو بغلش بودي. من فقط داشتم به ضايگي دمپايش فكر ميكردم.

چيزي كه هميشه بابا به عنوان خاطره تعريف ميكنه اينه كه وقتي منو گذاشتن زمين تو خونه و گريه كردم. مينو ميپره تو اتاق و كوچولوترين عروسكي كه داشته مياره كه بده به من. يه هو همه ميخندن از سادگي بچگي مينو. بهش ميگن عزيزم هنوز خيلي كوچيكه كه با عروسك ساكت شه.                                       

                                                                   اسمم هم مامان انتخابيد البته با همفكري ميترا

بدين ترتيب من پا به عرصه ي وجود نهادم.تا اينجا مطلب بنويسم و شما ها بخونين و لذتشو ببرين.راستي از اين به بعد هر دو الي سه روز يه بار اينجا آپ ميشه .منتظرتونم.در آخر اينكه فرق نداره كادو هاي تولد جواد رو به آيدي من بفرستين يا برعكس .

منو جواد نداريم كهههههههههههههههههههه.(گدایی الکترونیک)