سلامممممممممممممممممممممممممممممممم.

یه دنیا از همه ی محبتاتون ممنون. بابا حسابی غافلگیرم کردین .مرسی.

از سجاد عزیزم و آقا جواد گل بابت تبریکشون در وبلاگ های ناز نازیشون و از همتون به خاطر کامنتای قشنگتون و شیطونیاتون که برام کلی خاطره ساختین.

 ممنون از کسایی که غرورشون اجازه نداد کدورتارو بشکنن و حتی پاشونم اینجا نذاشتن . و حتی از یه کامنت هم دریغ کردن.

همیشه فکر میکردم روز تولد روز خوبی برا رفع کدورت هاست. امسال خیلی منتظر تلفن دوستایی بودم که پارسال دوستم بودن و امسال حالا به خاطر شرایط من که یکم عوض شده (مثلا دانشجو شدنم) دیگه توجهی هم بهم نمیکنن. به قول مامان حسادت میکنن. ولی دریغ از زنگ یکیشون.

میخواستم خاطرات تولد ۱۸ سالگیمو که پر ماجرا ترین تولدم بود بنویسم ولی خیلی طولانی بود حوصله نداشتم.ایشالا سال بعد.

این اولین تولدمه. یک سالگی. پشتمو ببین بابا رو کاغذ ها در آورده و چسبونده اون پشت. روش نوشته مهشید جان تولدت مبارک.ته کفشمو نگاه کن. شمارش ۱۸ هست. ولی الان تقریبا ۳۹،۴۰ هست.گل سرمو ببین. الان تقریبا اون حکم گیره ی روسری رو داره.یعنی انقدر کوچیکه. ولی اون روز همه ی موهامو جمع کرده بودای بی ادب حالا این همه بچه خوشگله ها.ببین ورداشته واسه من نگاه میکنه. بابا به شورت بچه چی کار داری.خودت ناموس داشته باش.اون عروسک هم کادوی تولد بوده که پدربزرگم خریده بود. در همین عکس فقط سالمه. بعدش مهندس بازیم گل کرد و به کوری و نقص عضو مبتلا شد

هر سال تولدم خوشحال بودم. ولی امسال که داشتم شمع هامو فوت میکردم .اشک تو چشمام جمع شده بود. احساس میکردم دیگه داره دوره ی بچگی تموم میشه. رفتم تو ۱۹. دارم به ۲۰ نزدیک میشم. این یعنی آغاز اینکه همه بزرگ حسابت کنن.  آغاز اینکه دیگه نتونی بچه بازی در بیاری. و آغاز مواجه شدن با این جمله که خجالت بکش بزرگ شدی  مردم همسن تو بچه  هم دارن

آغاز یه فصل نو. یه معلمی داشتم که میگفت دهه ی بیست پر تلاش ترین دهه ی زندگی آدمه.چه زود بهش رسیدم. چه قدر سریع گذشت.

امسال وقتی کیکمو بریدم به این فکر میکردم که شاید سال دیگه ،دیگه من تو این جمع نباشم. یا شاید دیگه این جمع ناقص باشه.

مرگ،چه قدر فکر کردن بهش سخته و همین طور کنار اومدن باهاش.

دیوونه شدم نه؟ ولی واقعا فکرایی بود که میکردم. شاید این هم از علایم بزرگ شدن باشه که دیگه فکر اینو نمیکردم که کی میخواد چی کادو بده یا کیکم چه شکلی باشه

این ۶ سالگیمه. اونم عروسکمه که اسمش ستاره هست

 

یه موقع هایی فکر میکنم چه قدر خوب بود آدم بزرگ نشه .ولی حیف که هیچ وقت نمیشه.

تولد امسالم یه خوبی داشت. این که همش دعا میکردم. دعا میکردم که بازم سال دیگه این جمع رو داشته باشم .هم بچه های دنیای حقیقی و هم مجازی. دعا کردم تا بهم بازم توفیق اینو بده که لایق این باشم که بگم من بنده ی تو ام خدا.

لطفا هر کی این پستو میخونه برای شفای مریض مورد نظر دعا کنه. نمیگم مهشیده  که بیشتر دعا کنین.شاید یه فرجی شد شفا داد مام مثل بچه ی آدم تولدمون شادی کردیم

اینم کادوی جواد. که واقعا منو غافگیر کرد. اصلا کلی احساس بهم دست داد..فکر کردم کلی آدممم واسه خودم.این عکسو از روز تولدم صفحه ی دسک تاپ کردم. از اون روز هرکی میره میاد میگه وای چه قدر هنرمند بوده طرف. جواد چشم خورد بدونین تقصیر منه ها.

جواد جون یه دنیا ممنون. از این به بعد هر سال  روز تولدم میزارمش تو وبم. یه دنیا ممنون. امیدوارم امسال برا هردومون سال خوبی باشه.