سلام.وقتي بين نوشته هام خيلي فاصله مي افته نوشتن واسم خيلي سخت ميشه.يعني شروع كردنش سخته.نميدونم متوجه طولاني شدن غيبتم شدين يا نه.

خيلي برنامه ها واسه تابستون داشتم .فقط منتظر بودم امتحانام تموم شه و بيام و بچسبم به وبمو يه كم رو به راهش كنم. ولي نشد. نميدونم برا شماهام پيش اومده يا نه ولي من كه اكثرا اينجوري ام.فقط لازمه برا انجام يه كاري برنامه ريزي كنم امكان نداره بشه اون كار انجام شه.

از تولدم(25 تير) به بعد خيلي گرفتار شدم.مشكل وبلاگ داري اينه كه تا يه مشكل كوچيك تو دنياي حقيقي برات به وجود مياد اولين جايي كه تحت تاثير قرار ميگيره دنياي مجازي آدم و وبلاگشه. چون نوشتن ،حوصله ميخواد.خيلي هاتون خيلي از دستم ناراحت شدين اينو ميدونم. خيلی هاتون بهم آف دادين و پرسيدين که آيا باهاتون قهرم؟ خيلی هاتونم گفتين ما به اين کارات و دير سر زدنات عادت داريم.حتما پيش خودتون گفتين چه قدر اين مهشيد بي معرفته. رفتيم تولدشو تبريك گفتيم كلي وقت گذاشتيم اما دريغ از يه جواب خشك و خالي.بعد يه مدت ديدين نمينويسم به خودتون گفتين خوب شايد بيچاره مشكل داره.ولي يه هو اومدين و با پست تولد كشكول مواجه شدين.و اين شكتونو به يقين تبديل كرد كه مهشيد واقعا بي معرفته .چطور وقت داره بياد تولد كشكول جونشو آپ كنه ولي وقت نداره حتي يه آف بده.

دلم ميخواست بيام وبلاگ تك تكتونو برا هر كدومتون به نوعي درد و دلامو بگم.ولي وقتم اين اجازه رو نداد. برا همين اينجا يه پست نوشتم تا شايد دليل بعضي بي معرفتي ها روشن شه.

پست تولد كشكول تقريبا از دو سه ماه قبل وحتي فالب و آهنگش آماده بود و فقط اون روز يه كپي پيست كردم.اينم يه كار خدايي بود كه يه جوري تو فكرم انداخت كه از قبل آمادش كنم و براي اون روز آماده باشه.

تقريبا چند وقت پيش دايي مامان فوت كرد.مامان بزرگ بود و اين يه دونه برادر كه بعد فوت چند برادر ديگش باقي مونده بود.فوت اون براي مامان بزرگ كه يه دونه دختر بود و عزيز كرده ي برادرها خيلي سنگين بود.مامان بزرگ كلا آدم باهوشيه از رفتار هاي همه متوجه شده بود كه يه خبرايي هست بالاخره با هزار زحمت بهش گفتن.شب مامان به من زنگ زد كه بيا فردا تو پيشش بمون كه اگه حالش بد شد تو باشي وهمه رفتن بهشت زهرا برا دفن دايي.منم كلاسمو كنسل كردم و رفتم اونجا. تا ظهر خيلي بيتابي كرد ولي انقدر از در و ديوار باهاش حرف زدم و حواسشو پرت كردم تا آروم شد.ظهر هم خيلي راحت نشست و ناهار خورد.اما .....آخرين ناهار

فرداش دايي زنگ زد كه حالش بد شده و زنگ زديم اورژانس و به مامانم گفت كه خودتو برسون.برا مامان آژانس گرفتم و به هول رفت.اون شب همه بيمارستان بودن. خاله ها و دايي و مامان .فقط ساعت 11 بابام اومد خونه كه من تنها نباشم. اين روال تقريبا  يه مدت ادامه پيدا كرد. تمام اين مدت تو اورژانس بستري بود. حتي دكترا صلاح نميدونستن انقدر حركتش بدن تا به آي سي يو برسه.تو تمام اينت مدت مامان و خاله ها و دايي 24 ساعته بالاي سرش بودن.من بودمو يه خونه  با كلي كار كه بايد آماده ميشد .چرا چون ميترا زايمان داشت و ما ممكن بود كلي مهمون داشته باشيم.با اينكه ددي خيلي كمك كرد ولي بالاخره هم رسيدن به خونه بود و هم بيمارستان و هم ميترا.چهارشنبه به مامان زنگ زدم گفتم چطوري مامان خوبي؟ اونم با آرامش هميشگيش جواب داد آره عزيزم تو خوبي؟ ببخشيد كارا افتاد گردن تو ها.

كي ميري پيش ميترا؟

امشب

باشه برو من شب خودمو بهت ميرسونم.

من رفتم خونه ي ميترا و مامان دير وقت اومد اونجا

فردا صبح كه ميرفتيم تا ميترا رو برا زايمان ببريم بيمارستان تو راه به مامان گفتم

مامان بزرگ چطوره مامان چرا نميبرنش آي سي يو

با دست بهم اشاره كرد كه ساكت باش

امروز هيچ حرفي از مامان بزرگ نزن بزار اين بچه بي استرس زايمان كنه.

رسيديم بيمارتان.تقريبا ساعت 7صبح

تقريبا 8 بود كه ميترا رو بردن تو اتاق عمل

مهشيد جان بشين

مهشيد جان، مامان، بشين

خانومم آروم باش، انقدر راه نرو

خسته ميشيا

بابا نگراني نداره كه

اينا حرفايي بود كه مامان به من ميزد وقتي ميترا تو اتاق عمل بود. اصلا نميتونستم بشينم .خيلي استرس داشتم.چند خانواده ي ديگه هم با شرايط ما اونجا بودن ولي فقط من بينشون اينجوري بودم. همه به مامان ميگفتن اين كيه انقدر استرس داره.

ساعت8:40 بود كه متولد شد. نگهبان اتاق صدا زد. همراه صابرپور. چنان پريدم تو اتاق كه داشتم با كله ميخوردم زمين.گفتن خانم به دنيا اومد به دنيا اومد. با ذوق پرسيدم چي هست. پرستاره گفت يه دختره خوشگل. يه كم صبر كنين الان مياريمش

آوردنش بيرون.داشتم هي ازش عكس ميگرفتم پرستاره گفت خانوم صبر كن.بزار بريم تو آسانسور. اينجا سرده نميتونم روشو باز كنم. رفتيم تو آسانسور.من ميدويدم و مامان و شوهر ميترا دنبالم.تو آسانسور بازش كرد. كثيف و خوني.ولي ناز ناز.فقط عكس ميگرفتم.نميدونستم از كجا و چه جوري. حالا مامان هي به من ميگه مهشيد بسه اشعه داره ضرر داره .حالا من مگه كوتاه مي اومدم.

تا بردنش تو اتاق كه بشورنش، مينو زنگ زد. اشتباهي يه جاي ديگه رفته بود. رفتم بيارمش.بعد رفتيم در اتاق عمل وايساديم تا ميترا رو بيارن. اونجا ديگه نميدونم چرا يه هو انقدر استرس به من وارد شد.آخه نمي آوردنش. به هوش نيومده بود.همون راه رفتنا ادامه داشت منتهي اين بار جلوي اشكامم نميتونستم بگيرم.حالا مينو اومده منو دلداري بده ما جراي گريه دار واسم تعريف ميكنه. ميگفت دوست شوهرم خانومش باردار بوده. گفتن بايد اين بچه رو سقط كني يا خودت ميموني يا بچه. فرداي تولد حضرت علي قرار بود برن براي كورتاژ ميگفت خانومه برا باباي بچه يه كادو خريده بوده از طرف بچه. بعدم بهش گفته اين آخرين روزيه كه اين بچه زندست پس برا باباش كادو خريده.تو تمام عمرم شايد انقدر درد نكشيده بودم تا وقتي كه مينو اين ماجرا رو واسم تعريف كرد.احساس ميكردم روحم شكسته. من كه يه شنونده بودم بميرم واسه مادر و پدرش كه چي كشيدن.خدايا تو رو به علي ات قسمت ميدم يه مادرو با بچش امتحان نكن. خيلي سخته. به اسمت قسم خيلي سخته.خيلي

تو گير و دار تعريف بوديم كه ميترا رو آوردن.پريدمو نگاش كردم.ديدم سالمه. بهش گفتم خوبي. گفت آره يه ذره درد دارم. گفت بچه چطوره سالمه. گقتم آره يه دختر ناز سالم و كپل مپل.اونجا بود كه با تمام وجودم خدا رو شكر كردم.خدايا شكرت كه از ما سخت امتحان نكردي

ميترا رو گذاشتيم تو آسانسورو برديمش بالا.همون موقع مامان ميرسه جلو اتاق عمل. بعد ميگفت همه اومدن جلو بهم گفتن خانوم مريضتونو بردن.ميگفت تعجب كردم اينا از كجا ميشناسنش. برگشتن گفتن همون بود كه خواهرش اينجا راه ميرفت گريه ميكرد ميگفت چرا به هوش نمياد.مامان با تعجب نگاه ميكنه ميگه گريه ميكرد؟ اونام ميگن آره روسريش كرم بود.اونجا مامان ميفهمه كه من بودم كه باز تابلو بازي در آوردم

ديگه تقريبا همه چيز مرتب بود كه ما اومديم پايين تا خواهر شوهراي ميترا برن بالا چون تك تك راه ميدادن.تو سالن پايين نشسته بوديم كه من دوباره به مامان گفتم مامان مامان بزرگ چطوره؟ چه خبرا؟اونجا بود كه با اون آرامش هميشگيش يه لبخندي به من زد و گفت مهشيد تو ديگه بزرگ شدي ميدونم قدرت تحملشو داري سعي كن آروم باشي.ديشب نفس مامان بزرگ ايستاد و ايست قلبي و فوت كرد.امروز هم به ما فرصت دادن تا ميترا زايمان كنه و فردا بريم براي دفن.

واي خدايا. چطور ميتونستم طاقت بيارم.مادربزرگم.كسي كه همه ي زندگي من بود.كسي كه جونم به جونش وابسته بود.چه طور ميتونستم بپذيرم.

تو تمام اون لحظه ها به اين فكر ميكردم كه خدايا  يه مادر چيه. تو چه ‌آرامشي بهش دادي.خدايا چه قدر بنده هاي خوبتو سخت امتحان ميكني؟ و چه قدر اونا قشنگ جوابتو ميدن.مثل اينكه شاگرد آدم جلوي همه اطلاعاتي كه تو بهش ياد دادي رو پس بدي با تمام وجودت احساس ميكنه چه لذتي داره آدم حاصلشو ببينه. اون لحظم من احساس ميكردم كه خدا چه قدر خوشحاله از اين كه مامان انقدر آروم و راحت از پس اين امتحان بر اومده.

شايد باورتون نشه ولي وقتي من گريه ميكردم خيلي راحت و آروم به من گفت صلاح خداوند در اين بوده. مام راضي ايم به رضاي اون.اين يه امتحان بود براي من. اين اتفاق ميتونست دوروز جلوتر يا دو روز دير تر اتفاق بيافته ولي خدا ميخواست منو امتحان كنه كه تو اين شرايط چه جوري رفتار ميكنم.بهش گفتم آخه چرا ديروز به من نگفتي؟ آخه چرا؟گقت نميخواستم شادي امروزتو بهم بزنم.واي خداي من اين حرفش با من چه كرد. تو يه لحظه احساس كردم با تمام وجودم كلمه ي مادر رو درك كردم.مادر.چه قدر عظيم و چه قدر لطيف و چه قدر ايثار. خدا تو چي خلق كردي.خدا تو چه كردي. خدا تو فقط در يه خاك يه خاك بيارزش يه ذره از محبتت دميدي يه نوك سوزن.الحق كه اگر روزي  ما آدم ها ميتونستيم وجود تورو كامل درك كنيم اون موقع هيچ آدمي زنده روي زمين نبود

فردا هم من رفتم صبح زود پيش ميترا موندم تا مامان بره بهشت زهرا.اين باعث شد تا من نتونم با مادربزرگم خدافظي كنم و براي آخرين بار ببينمش ولي شايد اين هم يه امتحان خيلي كوچيك براي من بود.

نزديك ظهر بود كه يكي از آشناها زنگ زد و گفت كه مهشيد ميخوام به ميترا تبريك بگم منم گوشي رو بهش دادم. واقعا خدايا چه قدر بعضي ها بي ملاحظه اند.همزمان تسليت هم گفت.آخه يكي بياد بگه آدم حسابي حالا ميميري تسليت نگي. تمام زحمتاي ما هدر رفت. بالاخره ميترا فهميد.تو اون شرايط بچه هم بيتابي ميكرد.لج كرده بود حسابي. اينم دست از گريه كردن برنميداشت. كف كردم انقدر كه حرف زدم تا يه كم آروم شد.بالاخره اين روزاي سخت گذشت.

الان يه ذره متعادل شديم.مامان روزا ميره اونجا يه سر ميزنه و دوباره برميگرده. فعلا هم دخترمون زردي گرفته و 2 روز بايد بيمارستان بستري باشه.

سعي كردم مختصربنويسم ولي مثل هميشه نشد.ببخشيد اگه ناراحتتون كردم. ولي خوب برا خودم كه سرتاسرش تجربه بود.اميدوارم شماهام منو بخشيده باشين.برام دعا كنين.

هيچ وقت نميشه رسم دنيا رو عوض كرد.يكي مياد و يكي ميره.