سلام.یه سلامی که با همیشه فرق میکنه.

امروز واسه من یه روز خاطره انگیزه. تولد وبلاگم. یا به نوعی تولد بچه ی من.  تولد جز بزرگی از وجودم.خیلی زود گذشت. امروز رفت تو دو سالگی.

واقعا فکرشم نمیکردم  که یه روزی یه بخشی از وجودم رو در عالمی که مهر مجازی روی اون خورده پیدا کنم.عالمی که شاید خیلی ها از اون بد میگن.

هیچ وقت فکرشو نمیکردم بی حوصلگی از زیاد نشستن تو مطب میترا باعث شه که من آرشیو مجله هاشو بریزم بیرون و از توی مجله ی دانشمند طرز ساخت وبلاگ به چشمم بخوره. و دو روز بعد هرچند  به عنوان تجربه چند تا فیلد رو پر کنم و چیزی به اسم وبلاگ به وجود بیاد.

چیزی که روزای اول فقط یه تفریح بود ولی بعد ها جزی از قلب من شد.تقریبا یک سالی که توی کشکول مطلب مینوشتم اینجا رو خیلی دیر آپ میکردم .یعنی دیگه وقتم اجازه نمیداد ولی هیچ وقت از بینش نبردم. شاید کشکول جایی بود که من  با تمام وجود سعی میکردم  مفید توش بنویسم ولی اینجا جایی بود که تمام احساسات درونیمو توش مینوشتم و مینویسم.

                                                                     

اکثر بچه هایی که میان اینجا میدونن که اینجا مطلب مفید و آموزنده ایی پیدا نمیشه. بیشتر خاطره و ماجرا .بیشتر مسائل شخصی. شاید دلیل این همه وابستگی من هم همین باشه  چون خاطره ها چیزایی نیستن که راحت از کنارشون بگذرم یا له شون کنم.

ولی خوب یه چیز دیگم هست آنچه از دل بر آید بر دل نشیند.

امروز بچه ی من دوساله شده .امیدوارم هیچ وقت شاهد نابودیش نباشم.و حتی نابودی هیچ وبلاگ دیگه ایی.بیاین وبلاگامونو بخشی از زندگیمون بدونیم وخیلی راحت نابودشون نکنیم.

یه جشن دیگه هم داریم. یه جشن بزرگ.جشن قبولی مهندس مداد سفید در دانشگاه.مداد سفید جز بچه هایی بود که من خیلی انتظار قبولیشو کشیدم.مثل دوستای خودم .سال سختی بود امسال .تو قبول شی و بری دانشگاه اما عزیز ترین دوستات بمونن.این برای من خیلی سخت بود. برا همینم هست که میگم من خاکستری رو درک میکنم. سفید نمونه ی بارز یه اراده ی قوی. مصداق این که میگن خواستن توانستن است.

انقدر از این موضوع خوشحالم که نمیدونم چی بگم .فقط میتونم آروزوی بهترین ها رو برای سفید عزیزم بکنم . و امیدوارم همیشه ی همیشه شما دوتا مداد گل یا بهتر بگم شما دوتا مهندس گل در کنار هم شاد و پایدار بمونین. وبلاگتونم همیشه برقرار باشه. و هیچ وقت نزارین هیچ کس یا هیچ حرفی شما رو از هم جدا کنه.

راستی یه خبرررررررررررررررررررررررر. من کار پیدا کردم. قرار شده وقتی این دوتا مهندس مداد با هم شرکت زدن من برم آبدارچی بشم.خیلی ذوق دارمممممممممممم.این یعنی تامین آینده

اینم گاو همسایس.اینم وبلاگ نویسه. نمیگم کیه میشناسینش. اومده شمع بچه ی منو بفوته .آخه کوچیکه دیگه. ایشالا بچم واسه گوسالش میجبرانهفقط مواظب خودتون باشین.