سلام .ديگه خودتون ميدونيد که تولد آقا سجاد انقدر مهم بود که مهشيد سافت به خودش اجازه نداد تا يه ماه آپ بشه.(يه دونه تولد گندالو هم آخر آذر داريما)

از وقتی که تصميم گرفتيم برای نينيگولو اسمی انتخاب کنيم هر آدمی که از در ميرسيد، ميترا رو سونوگرافی ميکرد .اون اوايل همه ميگفتن پسره. تازه منم يه بار خواب ديده بودم پسره (ميگن خوابه زن چپه ها)خلاصه رو اين مفروضات هم من هم ميترا بنا رو بر پسر بودن گذاشتيم.

ماههای اول که هنوز جنسيتش معلوم نبود و ما ميرفتيم واسه ی خريد براش هی من و ميترا هرچی ميخواستيم بخريم ميگفتيم نه نه صورتی نباشه.هی مامان ميگفت بابا شما دو تا از کجا ميدونين.شايد دختر باشه.ديگه يکی دو بار، زورم نرسيد ،دو دست لباس صورتی خريدن.جاتون خالی هربار که لباس تنش ميکنن کلی به من غر ميزنن که ببين تو نزاشتی صورتی بخريما.بچه مثل پسرا شده.خوب تقصير من چيه،آبی دخترام می پوشن تازه من خودمم خيلی آبی دوست دارم اصلا آبی رنگ عشقه

شونصد مدل کتاب اسم در انواع و رنگ های مختلف به دستمون رسيد.بعضی هاش فقط برای خنده خوب بود..پر از اسمهای عجيب غريب حتی اسم پرنده و خزنده!!!!!!!!!!!!!!

سه ماه که گذشت، ميترا انقدر برای جنسيت حساس شده بود که رفت سونوگرافی سه بعدی. حالا هی دکتر ميگه الان زوده هی اين ميگه نه الان بريم.اين عکس خانوم خانوماست در سه ماهگی. ديگه واقعا در سه ماهگی بهتر از اين جسم حجيم نميشد که عکس بگيرن

الهي خاله فداش شههههههههههههههههههههههههه

وقتی سی دی اينارو گذاشته بودم که مامان ببينه تصور کن من نشستم جلوی کامپيوتر و مامان سمت چپ من وايساده و هی قربون صدقه ی اين شکل عجيب غريب ميره که هيچيش معلوم نيست(اين بهترين عکسشه بقيه عين کدو تنبله)

يه هو عکسارو که زدم جلو به اين که رسيد ديگه به وجد اومده بود بالا و پايين می پريد قربون صدقش ميرفت يه هو گفت مهشيدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

نگاه کن

چی رو مامان؟

دماغشوووووووووووووووووووووووووووو

دماغشو؟

آره ببينننننننننننننننننننننننننننننننننننننن

چشه مامان؟

نگاه کن مثل دماغ تو ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

من نميدونم مامانم از اين شکل هندسی عجيب غريب اينو از کجا فهميد

يه ذره دقت کردم ديدم اا راست ميگه ،حالا ذوق مامان دو برابر شد.

الهی من فدای اون دماغت بشم ، الهی من فدات بشم، قربونت برم .من که انقدر از حرکات مامان تعجب کرده بودم که همين طور نگاش ميکردم.يه ذره از ذوقش که کم شد و ديد دارم با تعجب نگاش ميکنم ، نگام کرد. بهش گفتم خوب مامان دماغش شبيه منه؟گقت: آره الهی من فداش شم . خوب مامان دماغ من مثل کيه ؟ يه ذره با تعجب فکر کرد .گفت: وايييييييييی شبيه منهههههههههههههه.

ديگه ذوق اين لحظه شو نميتونم بگم،فقط يادمه دل درد گرفته بودم ديگه

الهي من فدات شمممممممممممممم هپليييييييييييي

اين بدو تولده. هنوز نشستنش.اين تو اولين وسيله ی نقليه ايی که سوار شده (يعنی آسانسور)مامان و شوهر خواهرم انقدر ذوق داشتن که نمی دونستن دارن چه ميکنن. انقدر ازش عکس گرفته بودم تا برسيم تو آسانسور. يه هو پرستاره گفت خانوم صبر کن بزار بريم تو آسانسور روشو باز ميکنم بعد هی عکس بگير .اينجا داره روشو باز ميکنه که ببينيم.

.البته وقتی به دنيا اومد ديديم مثل ميتراست.چون يه ذره مال ميترا کپلی سرش کمتره.ولی همه خدا رو شکر کردن که مثل باباش نشد.بابام ميگفت سر تولد هر سه تاتون تا از اتاق می آوردنتون بيرون من میپريدم اول دماغاتونو نگاه ميکردم بعد خيالم راحت ميشد ميگفتم آخيششششششششششش خدا رو شکر مثل من نشد.(فکر ميکنم اين مشکل تو خانواده ی ما نسل به نسل انتقال پيدا کنه)

(کسی يه پسره کامل الشرايط با دماغ بد ترکيب سراغ نداره؟)

اینم گل ما با لباس بیمارستان و پتوی بیمارستان.در چند ساعتگیش

قرار بود مانی بزاريم ولی کانديد اسم دختر هم سنا رو داشتيم.(که به سينای دلتنگ اينا بياد)

وقتی به دنيا اومد ديگه نينيگولو سنا خانوم شد.(به معنای روشنايی)

پيشنهاد سينا و سنا رو اولين بار من دادم، ولی بابای سنا خانوم گفت سينا ديگه معمولی شده .بی سليقه، اسم به اين نازی.ولی ميترا گفت من خودمم سنا رو در نظر داشتم.البته من خودم ثنا رو بيشتر دوست دارم چون معنی حمد و ستايش خداوند رو ميده و معنی قشنگ تری داره ولی نظر ميترا روی سنا بود

موقع گرفتن شناسنامش باباش اومد و گفت که اگه سنا بزاريم هم خيلی ها اشتباه ميکنن تو مدرسه و واسه اسم نويسی و اينا.چون چيزی که به اسم سنا جا افتاده ثناست نه سنا. اينطور شد که چون منم دوست داشتم ميترا موافقت کردو ثنا خانوم گل خونه ی ما شد.

يه توصيه برا آقايونی که هنوز بچه ندارند:

تو اين دوره عمدتا من ميترا رو دکتر ميبردم.دکتر اعتقادات بالايی داشت و مرد توی مطب راه نميداد

اولين باری که صدای قلبشو شنيدم تمام وجودم ميلرزيد، اشک توی چشم هام جمع شده بود و حس ميکردم يخ زدم، هيچ حرکتی نميتونستم بکنم حتی زبونم نمی چرخيد تا شکر کنم.تو يه آن، تو يه لحظه ،آدم حس ميکنه که عظمت خلقت رو درک ميکنه .انگار تو يه لحظه با تمام وجوت عظيم بودن خداوند رو لمس ميکنی .يه جورايی به يقين ميرسی.يادتون باشه هيچ وقت اين لحظه رو از دست ندين.هر طور که شده.

يادمه اون روز که برگشتم به يکی از آشناهامون گفتم يادت باشه زنتو جايی ببری دکتر، که تو رو هم راه بدن چون هيچی جای اين لحظه رو نميگيره

خلاصه که به قول علی از من ديوانه گفتن و از تو نشنيدن

ببين چه ناز خوابيدم تا ازم عكس بگيري