وقتي اعتراف بازي رو توي بعضي وبلاگا خوندم به نظرم كار جالبي اومد. يكم حسوديم شد كه چرا كسي منو دعوت نكرده . بعد با خودم گفتم انقدر دير به دير ميري نت كه فراموش شدي. تا اينكه اين شيطون بلا (آبجي كوچيكه ديگه) مارو دعوت كرد به اين بازي بعدم با تهديد و با يه چوب وايساد بالا سرمون كه يا پست بعديت اعترافه يا ...(واي به روزي كه آبجي عصباني شود).
تنها شانسي كه آوردم مامانش از مكه اومد و خونشون با تركونش مهمون مواجه شد و بعدم تركونش چيزي به نام امتحان  برا همين يه مهلت كوتاه داد(معني كوتاهو كاملا فهميدين ديگه)


حال اعتراف ميكنيم:


۱)از بچگي عشق شلوار لي پيشبند دار و بلوز كلاه دار داشتم. مامانمم كه هميشه راحتي بچه رو در نظر ميگرفتو الانم همينه (به زور اجازه بده يه گل سر به سر ثنا بزنيم) دليلش براي نخريدن اين بود كه كلاه لباس رو يه چيز زايد ميدونست كه بيخودي پشت بچه افتاده و شلوار پيش بندي رو هم باز پيش بندش رو چيزي اضافه ميدونست  كه وقتي بچه بخواد دسشويي بره سختش ميشه.مام تو عالم بچگي فكر ميكرديم هر كي اين دو تا لباسو داره يه بچه پولداره. يعني اين دو تا لباس مخصوص بچه پولداراست.

چند سال پيش قضيه ي اين دو تا لباسو واسه مامانم تعريف كردم. بهش گفتم اين دوتا لباسو دوست دارم چون ريشه تو بچگيم داره .و داستانو واسش گفتم. فوق العاده ناراحت شد. بد جوري عذاب وجدان گرفت. بهم گفت آخه مامانم دليلم خوب اينا بود.فكر نميكردم انقدر دوست داري. از اون سال به بعد هركي از اين دو نوع لباس سوغاتي مياره به هيچ وجه نميزاره كسي برشون داره. سريع ميره بر ميداره ميگه مال مهشيده . كلي از اين دو تا لباس دارم. ديگه منم يه بچه پولدارم.

2)اعتراف ميكنم يه زماني من 107 كيلوگرم بودم. اون موقع اوج چاقي من بود


3)اعتراف ميكنم اين روزا اصلا حالم خوب نيست.دلم از عالم مجازي و آدماش بد جوري كنده شده.انگار دلم ميخواد ديگه واقعي زندگي كنم. با آدماي واقعي.

 بارها تصمیم گرفتم تنها تعلقم به اين عالم رو هم با دستاي خودم بكشم.ميخواستم حذفش كنم. چند بارم دستم رو دكمه ي حذف وبلاگ رفت ولي يادم افتاد كه يه روزي به يكي خيلي التماس كردم وبلاگشو نبنده  روزي به يكي خيلي اصرار كردم وبلاگشو آپ ديت كنه.يه روزي با يكي خيلي دعوا كردم كه ميخواست ديگه ننويسه.تو يه لحظه پشتمو نگاه كردمو ديدم پس اونا چي ميشن .با خودشون نميگن بيا اينم از مهشيد. اينم از اون مهشيدي كه ميگفت انقدر ضعيف نباشين كه تا تقي به توقي ميخوره سريع ميپرين وبلاگاتونو حذف ميكنين. تصميم گرفتم حذفش نكنم ولي ديگه نميتونم مثل قبل توش بنويسم .يعني با اون روحيه.دنبال حل مساله هم نباشين چون خيلي خيلي شخصيه و همه چيز در خودمه و حتي يه مشكل كوچيك با ديگري هم نيست. فقط با خودمه.اگه خواستين حل شه. تا ميتونيد دعام كنيد

4)اعتراف ميكنم از تاكسي سوار شدن فوق العاده بدم مياد.چون هميشه يا ميخوان منو بدزدن. يا ميخوان با هام دوست شن. يا ميگن دو تا خيابونم باهم بريم چي ميشه .بلااستثنام همه معتقدن فوق العاده پسراي خوبين. يه موقع هايي با خودم فكر ميكنم آخه من كه هيچي ندارم .قيافه كه ندارم هيچ. بلكه قيافه ي بدي هم دارم(اينو كسايي كه منو ديدن گفتن).يه موقع هايي با خودم ميگم شايد از شدت ضايگي قيافه انقدر جلب توجه ميكنم!هميشه با ددي سر اين موضوع بحث داريم كه ميگه چرا تاكسي سوار نميشي و پياده مياي  اونم  راه هاي طولاني ( از دير رسيدنم ميفهمه)منم نميتونم واسش توضيح بدم چون نگران ميشه و كارو زندگيشو تعطيل ميكنه و با من همه جا مياد.

يه بار وقتي سوار شدم سرم خورد به دستگيره ي سقفي در عقب كه نصفش جدا شده بود. اونم كه مردي مسن به نظر ميومد و براي همين هم سوار ماشينش شده بودم گفت آخي الهي چيزي شد سرت؟.گفتم پدرانه گفت. گفتم نه مشكلي نيست. ولي دلم يه كم لرزيد. بد جور تو آينه نگام ميكرد. قل هولله دوم  رو كه خوندم برگشت گفت خانوم شما متاهليد يا مجرد.بعد از چند بار پرسش و جواب ندادن از ما .باز به چيزاي ديگه گير داد. ديگه انقدر عصباني شدم كه يه جيق سرش زدم گفتم آقا ميرسونيد يا من پياده شم؟ اونم گفت اي بابا چه بد اخلاق حالا چرا عصباني ميشي.يه ذره آروم بود باز شروع كرد. منم كلي جلو تر از مسير پياده شدم و باز پياده روي رو ترجيه دادم. ميخواستيم با آبجي بريم بيرون. وقتي سوار اتوبوس شدم يكي از دوستام زنگ زد تا حال منو بپرسه و من به واسطه ي اين عصبانيت فوق العاده باهاش بد حرف زدم. و تا حالا عذاب وجدان دارم. شايد براي اون اصلا مهم نيست ولي براي من مهمه و همين جا ازش معذرت ميخوام و اگه ميخونه ازش ميخوام كه ازم چيزي به دل نگيره

5)اعتراف ميكنم سال 77 از كانون پرورش فكري كودكان يه كتاب قصه به اسم شازده کدوگرفتم .اين همه سال كه نخوندمش هيچ هنوزم نرفتم پسش بدم.كلي اونجا تغييرات كرده. منم ديگه كودك نيستم يه پا خرس شدم واسه ي خودم .تصميم دارم شايد ببرم پس بدم. بگم اين بچه ي من اينو گرفته بود  بعد ما از اينجا  اسباب كشي كرديم ايم موند دست ما(ياد بچگيام به خير كه مامانم ميگفت حرف بد بزني فلفل ميريزم دهنت حالا بياد ببينه بچش ميخواد دروغ بگه)