نگاهش كرد.نگاهش در نگاه او گره خورده بود.تو چشم هاش يه غم خاصي بود، نميدونم يه اشك، يه ناراحتي، يه غصه .گفت آخه همه چيز كه اين نيست.حس كرد صداش ميلرزه .باز نگاهش كرد.دلش بدجوري لرزيده بود ولي غرورش اجازه نميداد كه بزنه زير گريه و بهش بگه كه منشا اين حرف كجاست. با پروي گفت هست هست .اونم خيلي آروم با آرامش همشيگش نگاه معني داري به او كرد و سرش را برگرداند و رفت.
از خودش بدش اومد.چه قدر عوض شده بود.اوايل فكر ميكرد يه غم زودگذره ، يه افسردگي دوره اي، اما كم كم مثل زخمي كه انگار روشو بكني روز به روز عميق تر و چركي تر شد.انگار اين روزها تازه داره ميفهمه كه چه قدر مشكل داشت و نميديدشون. واقعا اون روح غني چي شد.اوني كه شرط بندي سر به گريه انداختن اون بود و اين شرط هيچ وقت برنده نميشد، كجا رفت. چي شد يه هو اوني كه قدمش حرمت و ارزش داشت نگاهش و حرفاش ارزش داشت. انگار با اومدن زمستون اونم ديگه از بين رفت  اونم انگار به خواب ابدي رفت .زمستوني كه بهاري در انتظارش نيست. خشك و بي روح شد.
هميشه وقتي دلش ميگرفت  نگاه به آسمون ميكرد، هميشه وقتي به بن بست ميرسيد بالا رو نگاه ميكرد و ميگفت پرواز مي آموزم، راه آسمان هميشه باز است. ديگه شونه اي براي گريه هاي ديگران نداشت .گوشي براي درد و دل ها نبود.دلش ميخواست خودش رو بندازه توشونه اي و زار زار گريه كنه از غربتش بگه و از تنهايي هاش. از اينكه چه قدر بين اين آدم ها تنهاست.از درد ها و غصه هاش بگه .چه قدر دلش ميخواست يكي رو داشت تا دركش كنه. و تا اونو ميبينه بادي به قب قب نندازه و در نصيحت رو با ترحم بازكنه.
بعضي وقت ها دلت ميخواد خيلي چيزا با احساس حل شه نه با منطق  اما مگه نصيحت احساسي هم داريم.هممون همينيم تا كسي ازمون راهنمايي ميخواد ي هو پنجاه سال خودمونو حساب ميكنيم و انگار نه انگار خودمونم جوون بويم  خودمونم خيلي چيز ها رو كشيديم.
هميشه سعي ميكرد به ديگران موج مثبت بده هيچ كس از اون هيچ چيز منفي دريافت نميكرد.انقدر روحش بزرگ بود كه وقتي موج هاي منفي ديگران رو ميگرفت تاثيري روش نميكرد و با يه نگاه اونارو در آن سطل قهموه اي ميريخت ولي اين بار فرق ميكرد انگار دلش ميخواست تا يه سطل قهوهاي زنده داشته باشه ، يه سطلي كه حرف بزنه و اظهار نظر كنه.آينه ميتونست سطل خوبي باشه ولي تا كي.حاضر بود حتي غم هاي اون سطلم بچشه ولي غم هاي خودشم به اون بگه .ولي وقتي چشم باز ميكرد ميديد كه اون فقط يه سطل آشغاله.ديگه كم كم اون يه سطل آشغال نبود انگار اون هم مثل بقيه ميخواست غم هاش رو بريزه سر اون. به هر دري كه بگي زد. حتي ديگه آسمونم نگاه نميكرد چون آسمونم غم هاشو براي اون مي آورد.


ديگه ستاره ها زيبايي نداشتن  انگار اونام ميخواستن از غم هاشون بگن . روز به روز از آسمون دور شد از ملكوت دور شد و به حرام نزديك.مثل كسي كه داره تو يه مرداب فرو ميره  اما انقدر نا اميده كه حتي طنابي كه به سوش اومده رو پس ميزنه.
هيچ وقت از تمسخر هاي ديگران ناراحت نميشد اما اين بار فرق ميكرد .از تمسخر ها زجر ميكشيد سخره گرفتن هايي كه از ديد گويندگان شوخي دوستانه اي مينمود اما توان اين را هم نداشت كه بگويد من ناراحت ميشوم.انگار راه آسمان نيز به سويش بسته شده بود. به راستي اگر جرات خودكشي را داشت اين كار را ميكرد .
روح غني كه قبلا داشت به او اجازه نميداد تا با ديگران درد و دل كند.درد و دل را كاري عبث ميپنداشت.زيرا بار ها تجربه اش كرده بود و هيچ نيافته بود.هنوز ته مانده ي آن روح غني نهيبي به او ميزد و ميگفت ديگران به اندازه ي كافي درد و رنج دارند  و نيز بر درد و رنج آنان نيفزا.
خسته و بي حوصله  بود و درمانده .با اينكه نااميد مطلق بود ولي باز سرش را به آسمان ميگرفت و ميگفت خدا. تا شايد در اين امتحان الهي گشايشي باز كند.براستي آيا خدا ميداند كه او به جايي رسيده كه يقين دارد كه جز او هيچ.
كاش ميشد حكمت را معني كرد .كاش ميشد باز گردد.دست از حرام كاري هايش بردارد  و دوباره باز گردد .اشخاصي نزد پيغمبر رفتند و گفتند فلاني نماز ميخواند  اما در كنارش اين چنان ميكند و آن چنان .پيغمبر فرمود  بالاخره روزي نمازش او را نجات ميدهد.
براستي آيا نمازش ميتواند او را نجات دهد .نمازي كه از سر عادت و گاهي اجبار  است و چيزي جز لقلقه ي زبان نيست.براستي شايد به همين خاطر راه آسمان برايش بسته است. اما چرا براي ديگران باز است .آنهايي كه هيچ نميگويند خدا و بر خود تكيه ميزنند و بر خود غره ميشوند انگار موفق ترند تا كساني كه معني توكلت علي الحي الذي لا يموت  را درك كرده اند.شايد اين درك عميق نبوده. به راستي چه ميتوان كرد.
مذهبي كه از روي گرفتن حاجت باشد  و در غير لامذهب است را به چه سود؟


خدايا خودت آن هديه ي الهي را برايش بفرست ديگر طاقتش تمام است  و ديگر نه تاب رفتن دارد و نه تاب ماندن.معلق است بين زمين و آسمان.خدايا خودت راه اعتدال را به او نشان بده .ميداني كه استعدادش كم است جوري نشان ده كه بفمد حرفت را  و كمكش كن تا بفهمد معني انا الحق را