از يه هفته قبلش  استرس و فشار آوردنام شروع ميشد. دغدغه هام چند برابر قبل بود. يه جشن بودا ولی اين همه استرس.

وقتی دبستان بودمو ميگم. روز معلم که نزديک ميشد  دغدغه های همه ی بچه ها زياد ميشد. هرکس ميخواست بهترين کادو رو بخره. اگه يکی وسع مالی خوبی نداشت احساس حقارت ميکرد.انگار هرکی پولدارتر بود معلمو بيشتر دوست داشت.هرچی کادوی بزرگتری می آوردی اون روز ارزشت بالاتر بود. حالا مفيد بود يا نبود مهم نبود فقط بايد بزرگ ميبود. هرچی بزرگ تر بهتر.

اگه کسی کادو نداشت انگار از ۱۰۰ تا فحش ناموس بدتر بود.استرس های کادو انقدر زياد بود که ديگه جشن برامون جشن نبود. يادمه يه سال برام يه کرم خريده بودن که ببرم. يه کرمه خيلی خوب. چون بزرگترا اون زمان ميدونستن که چيزی که مفيده بخرن وگرنه معلمی که تو خونه ی اجاره ايی زندگی ميکنه  سالی ۴۰ تا ظرف بلور جز ناراحتی چيزی براش نداشت.اما کرم يه چيز مفيد بود. يادمه يواشکی تو جيبم قايم کرده بودم که تو يه فرصتی بدم که بچه ها نبينن. ميترسيدم مسخرم کنن. آخه تو عالم بچه گی ما حجم مهم بود نه کيفيت. نميدونم پشت سريم از کجا اين قضيه رو فهميد. وقتی بچه ها هی پرس و جو کردن که مهشيد تو چی کادو آوردی  و من گفتم آوردم ولی ميخوام يواشکی به خانوم بدم اون برگشت و گفت يه چيز گرده .فکر کنم کرمه.هيچ وقت اين صحنه يادم نميره . اون نگاهای از رو تمسخرشون. منم يه قيافه ی عصبانی به خودم گرفتم و گفتنم نخير اصلا هم کرم نيست.آخر سر هم معلم رو بيرون کلاس صدا کردم و يواشکی بهش دادم.

يه سالی يادمه مامان يکی از بچه ها يه شيشه عسل داده بود که برای معلممون بياره. وقتی نگاهای بچه ها رو به اون دختره ميديدم از روز معلم بدم می اومد.

سالی که چهارم دبستان بوديم مامانای دوتا از بچه ها نفری فکر کنم ۵۰۰ تومن جمع کردن و ۲ تا انگشتر خريدن. يکی واسه معلممون و يکی برای معلم قرآنمون و  شيرينی و گل. اون سال بهترين سال بود . انگار جشن يه ابهت ديگه ايی داشت. معلممون هم در عوض به همه ی نقاشی ها ۲۰ داد. منم خودمو معلمو کشيدم. هنوزم دارم اون نقاشيمو. اگه دوربين ديجيتال يا اسکنر داشتم عکسشو ميزاشتم ببينين.

سال پنجم هم که بوديم (از اعترافات من) چون ما با اون گروهی که جشن کلاس رو راه انداختن قهر بوديم رفتيم جشنو لو داديم پيش معلم و سورپريزش از بين رفت.خيلی خداييش مزه داد.

اما از روزی که رفتيم راهنمايی انگار تمام اون دغدغه های بچه گانه گم شد. ديگه نه استرسی بود نه چيزی. فقط جشن بودو شادی و خنده. تزيين کلاسو  اجرای برنامه. هرکی دوست داشت به هرکی ميخواست کادو ميداد. برای معلم رياضيم يه گلدون آبنوس دست پرورده ی مامان رو بردم. با اينکه حکم همون عسل اون دختررو رو داشت ولی  نه مسخره شدم  و نه چيز ديگه ايی. چون اين بار از روی عشق بود.

هرچی بزرگتر شديم اين عشق بيشترو روزها قشنگتر ميشد. امسال رو تخته  کوه و رود کشيديم  و تو رود نوشتيم استاد روز معلم مبارک. برای استاد مدار الکترونيکی . زيرشم نوشتيم استاد همچون رود جاريست . يه دخترم اين وره تخته کشيديم  و لپاش قرمز بود و گل دستش بود. اون طرف تخته هم يه پسر زشت کشيديم که تو دندوناش کلی ميکروب داشت و بالاش نوشتيم از طرف آقايون کلاس. جالب اينجا بود که هيچ پسری اعتراض هم نکرد.         

جايی که سرويس دانشگاه  مياد دنبالمون  دقيقا روبروی دبستان منه. چهارشنبه که همه بچه ها با کادو ميرفتن  تو مدرسه و ما هم در انتظار سرويس بوديم  ياد اون روز های خودم تو اين مکان افتادم و با خودم گفتم امسال روز معلم تو هم اينجايی اما امسال روز معلم ديگه قشنگه.چون تو جور ديگه بهش نگاه ميکنی.  واقعا که روياها و دغدغه های بچگی چه قدر کوچيکن.  ۳۰ سال بعد هم دغدغه های الانم کوچيکه.رسم جالبی داری دنيا.

به قول همه پ.ن:اين تيکه ی آخری که ديدم تو وبلاگا مد شده  چيز جالبيه. به خصوص برای من که دوست دارم همه چيزو بنويسم و تعريف کنم. مردم از بس که بايد به يه ماجرای کوچيک  شاخ و برگ بدم تا  يه پست بشه . خيلی وقت هام نميشه و اين باعث ميشه خالی نشم  ولی من وبمو ساختم که بنويسم و خالی شم. رسم جالبيه خوشم اومده ازش . حالا اسمش تقليده خوب باشه. فعلا اسمی براش در نظر نگرفتم .فقط ميدونم که جالبه.