نفس می کشیم

راحت میشیم

زندگی می کنیم


اصلا من نمیدونم چرا همه باید درس بخونن؟گریه

دوهفته بیشتر بهمون وقت دادن . تو این دو هفته خودمو کشتم. جمعه تحویل دادم پروژمو.گرچه پدرم در اومد ولی خوب تموم شد

یه 20 خوشگل هم نصیب ما شد. انقدر ذوق مرگ شده بودم که نمیفهمیدم دارم چی کار می کنم

کسایی که تو دانشگاه ما هستن می دونن که اسم استاد سلیمانی میاد یه جورایی همه مجسمه میشن از ترس .

از بس سخت گیره ولی من دوستش داشتم همیشه .با همم همیشه خوب کنار میایم.چون اونم مثل خودم منظم و مقرراتیه .

چهارشنبه رفتم دانشگاه 3 4 ساعت سر کلاس آز سیستم نشستم ولی نشد خوب نشونش بدم. ازش خواستم جمعه زودتر بیاد گفت باشه 8

8 صبح جمعه اومدم برم تو یه هو یک جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

که خانوم کجا؟ داری کجا میری؟ کلاس داری؟ کارت دانشجویی؟ پرینتت؟

-بابا پروژه دارم

-نه نمیشه .نمیدونی دانشگاه پسرونست جمعه ها !

منم که داشتم یخ می زدم رفتم نشستم تو حراست

خلاصه این در و اون در .خود استادم فرستاد که من بیام بالا

عین سرباز خونهنیشخند .همه چنان نگات می کردن انگار به عمرشون دختر ندیدنتعجب

حراستیه  یه نیگا به من کرد (بعد این همه سلام و صلوات  که اذن دخول دادن)با داد میگه مستقیم میری تو سایت هاعصبانی .به هیچ وجه تو محوطه و این ور و اونور نبینمتخنده

بعد از کلی تلاش که به سایت طبقه سوم رسیدم و تو راه تا مستخدم ها رو هم جواب دادم کلافه..رفتم نشونش دادم و در کمال نا باوری گفت از نظر من کار شما تمومه

من که صبح گفتم حد اقل یه هفته دیگه مارو می کشونه

بعد گفت می خواستم 19.5 بدم ها ولی خوب 20 می دمنیشخند

20 گرفتن از استاد سلیمانی یعنی....................................

یعنی من خیلی مهندسمیول

خلاصه چنا ن ذوق مرگ شدم که تا کجا با اون لب تاپ سنگین  تو کولم   رفتم و شیرینی خریدم .گرچه  تو این ساختمون هیچی دوام نمیاره ولی خوب  چسبید.

خلاصه که پرونده ی درس خوندن بسته شد  و ما راحت شدیم . دیگم درس نمیخونمنیشخند